دوستی ساده

:: دوستی ساده
با اشاره ی دوستم به پشت سر برگشتم اره درست  میدید خودش بود. 

اشک در چشمانم حلقه زده بود و باور آن چیزی که میدیدم برایم سخت بود نفسم بالا نمی آمد.

همیشه با خودم میگفتم دوست بودن که عشقی به وجود نمی اورد من خودم هم می دانم که ازدواجی در کار نیست من که 

دلبستگی ندارم!!!

اما با اولین قطره اشکی که از گونه هایم سر خورد فهمیدم رابطه ی بین ما چیز فراتر از دوستی بود، بدون آن که خودم بفهمم!

حالا او را می دیدم که دست در دست دختری راه را طی می کند و حالا من بودم که حرف های مادرم را با خودم زمزمه می

 کردم"پسری که در خیابان عاشق شود در خیابان هم فارغ می شود"



پ . ن :...و جعل بینکم موده و رحمه ان فی ذلک لایت لقوم یتفکرون.

پ.ن.1:این مطلب رو برای وبلاگ نشریمون نوشتمojnashrie.blog.ir ازاونجا هم دیدن کنید
منبع : گمنامی با طعم شهرتدوستی ساده
برچسب ها :

گیج

:: گیج

چادرم را تازه ب شیوه ی جدید کش گذاشته بودم یعنی کش نگذاشته بودم دوتا بندجای کش گذاشته بودم و دور سرم میبستم انقدر این حالت خوب بود و روی سرم خوب می ایستاد که خودم کیف میکردم 

راه را گرفته بودم و با مادرم که تازه از سر کار امده بود صحبت می کردم و از مزیت های این شیوه کش گذاری صحبت میکردم حس میکردم ناراحت است اما لبخندش چیز دیگری می گفت تا این که وسط راه لحنش عوض شد و شروع کرد از گفته های من به دوستم و دوستم به من صحبت کردن! به حدی عصبانی بود که به گفته خودش سینه اش درد گرفته بود و من بودم که مانده بودم این حرف هایی که من با اطمینان به دوستم زده بودم چطور به دست او رسیده بود

انقدر عصبانی هستم که میتوانم هرچه ک بین منو دوستم بوده را تمام کنم ولی سکوت کرده ام و نمیتوانم حرفم را به کسی بزنم 

دلگیرم از خودم بابت اطمینانم

دلگیرم از دوستم بخاطر بی امانتیش

وخوشحالم از مادرم که هنوز برای من ارزش قائل است که به حرف خودم بیشتر دیگران ارزش میدهد

نمیدانم چه کنم

همچی را بهم بزنم؟

ببخشمش؟

یا این که با استخانی که در گلو هست همچنان سکوت کنم؟

گیجم و منتظر شاید روزگار خودش همچیز را درست کند...

منبع : گمنامی با طعم شهرتگیج
برچسب ها : دوستم ,صحبت ,گذاشته بودم

پستی سفارشی برای مخاطبی خاص

:: پستی سفارشی برای مخاطبی خاص

این پست سفارشی است برای شخصی سفارشی...

این پست فقط برای یک نفر است...

یک نفری که هیچ وقت دراولین دیدارش گمان نمیکردم که همچین روزهایی را با او بگذرانم

روز اول که دیدمش قد بلندش برایم تعجب اور بود و صورت مهربانش ...

روز اول نوشته های او و فکر هایش برایم جالب بود

وروز اول همچیزش برایم جالب بود

اما هیچ گاه گمان نمیکردم که کارم با او به باهم بودن و دوستی و عاشقی و صیغه برسد

بعد از1سالی که از باهم بودنمان گذشت دیگر تقریبا همدیگر را شناخته بودیم همدیگر را دوست داشتیم آنقدر که خنده هایمان برای هم,  دردل هایمان برای هم  و گریه هایمان هم برای هم بود...

گاهی حتی درجاهایی که فکرش را هم  نمیکردیم به کمک هم می آمدیم, به گونه ای که شاید هیچ کس نمیفهمید...

و حالاامشب شب عقد او بود

شبی که رفت تا به سرنوشتش برسد

وقتی که اورادر لباس سفید دیدم تنهاجمله ای که در ذهنم میگذشت این بود که:

سمانه جان الهی انقدر خوشبخت شوی که هیچ چیز ,نه دنیایی و نه اخرتی برایت حسرت نباشد...

منبع : گمنامی با طعم شهرتپستی سفارشی برای مخاطبی خاص
برچسب ها : هایمان ,برایم ,سفارشی ,هایمان برای ,برایم جالب ,گمان نمیکردم

یکی بگه ب من چرا؟؟؟

:: یکی بگه ب من چرا؟؟؟


چرا مردم دوست دارن با ابروی یه ادم بازی کنن؟
چرا ادم ها دوست دارن زود بهم اعتماد کنن؟
چرا جواب خوبی بیش از حد همیشه بدیه؟
چرا وقتی تازه به چیزی اعتماد میکنی ,درست همون موقع همه چیز خراب میشه؟
چرا ادم ها با گذشتشون سنجیده میشن؟
چرا حال افراد مد نظر نیست؟
چرا همچی شده حرف؟
چرا کسی اهل عمل نیست؟
چرا ما به این دنیای پر از چرا دل خوش کردیم؟
منبع : گمنامی با طعم شهرتیکی بگه ب من چرا؟؟؟
برچسب ها : دوست دارن

الکی مثلا...

:: الکی مثلا...

بعد از چند ساعت آنلاین میشوی و هیچ پیام خصوصی که مخاطبش تو باشی بالا نمی آید...

الکی مثلا برای همه خیلی مهمی.


افلاین می شوی میروی مسواکت را برداری چشمانت سرخ شده و آماده است که ببارد...

الکی مثلا اتفاقی نیفتاده است.


داری مسواک میزنی که کل خانواده بخاطر شام نخوردنت و اخلاق گند چند روزت شروع ب شکایت میکنند...

الکی مثلا تو فقط سیر هستی.


هنوز ساعت 11هست و تو رختخوابت را پهن کرده ای برای خواب...

الکی مثلا خیلی خسته ای.


زیارت عاشورا میخوانی و موهایت را در صورتت ریخته ای ک کسی خیسی چشمانت را نبیند...

الکی مثلا تو خیلی خوبی.


میخوابی و سرت را زیر پتو میکنی و گونه هایت شروع ب سوختن میکند...

الکی مثلا از شوری اشک نیست و پوستت خشک شده.


خواهرت سرش را روی بالشت تو می گذارد و میپرسد چی شده‌؟چرا چند روزه عوض شدی؟و تو پاسخ میدهی هیچی...!

الکی مثلا فقط دلت گرفته است.


خواهرت با تو حرف میزند و تو فقط میخندی ...

الکی مثلا هیچ غصه ای نداری.


خواهرت میرود و تو خودت را به خواب میزنی...

الکی مثلا خیلی خسته ای.


همه یک ساعت بعد از تو میخوابند و چراغ ها خاموش میشود و تو همچنان بیداری...

الکی مثلا تو خیلی شگنولی.


خدایا من چرا انقدر ناشکرم...

الکی مثلا من همیشه شکر گذار بوده ام.


پ.ن:التماس دعا(این یکی دیگه الکی مثلا ندارد)


منبع : گمنامی با طعم شهرتالکی مثلا...
برچسب ها : الکی ,مثلا ,خیلی ,خواهرت ,ساعت ,الکی مثلا ,خیلی خسته ,مثلا خیلی